قاب سه شنبه تکریم شهدایی؛ تصویر ِفرزند ِشهیدی که پدر را تنها نگذاشت
قاب سه شنبه تکريم شهدايي؛ تصوير ِفرزند ِشهيدي که پدر را تنها نگذاشت
اسفراین:

قاب سه شنبه تکریم شهدایی؛ تصویر ِفرزند ِشهیدی که پدر را تنها نگذاشت

ديدار امروزمان فقط يک ديدار نبود؛ زيارت بود. زيارتِ مادري که قامتش از درد خم نشده بود، بلکه از ايمان استوار بود؛ روايتي از ديدار بانوان مسجدي اسفراين با خانواده شهيد والامقام «مصطفي نکويي» که اسفند ماه گذشته در جوار رهبر شهيد انقلاب و پدر امت، در جنگ تحميلي دشمن جنايتکار صهيوني آمريکايي به درجه رفيع شهادت نائل شد و به آرزويش رسيد.
شناسه خبر : 73696 تاریخ انتشار : ۲۵ فروردين ۱۴۰۵ زمان انتشار : ۱۰:۴۸

به گزارش روابط عمومی ستاد هماهنگی کانون های فرهنگی هنری مساجد خراسان شمالی؛  بانوان و همراهان کانون فرهنگی هنری مشکات اسفراین در تعاملی تنگاتنگ و وحدت گونه با پایگاه بسیج به دیدار خانواده شهید نکویی رفتند و بر دست مادر شهید بوسه زدند، گزارش زیر روایتی از این حضور است به قلم زهرا براتی مدیر کانون فرهنگی هنری مشکات  مسجد صاحب الزمان(عج):

 

در آستانه‌ی غروب، پس از چهل‌و چند روز فراق، دل‌سپرده‌ی شوق دیدار شدیم و راه افتادیم سمت خانه‌ی پدری شهید مصطفی نکویی؛ انگار قدم‌هایمان خودبه‌خود آرام‌تر می‌شد، گویی حرمت آستانی را نگاه می‌داشت که صاحبش دیگر در این دنیا نبود، اما نفسش هنوز در هوای خانه می‌چرخید.

 

بالای در، پرچم پرافتخار ایران در باد دراهتزار بود ؛ درست زیر بنری که تصویر سه قامت آشنا بر آن نشسته بود: شهید سلیمانی، رهبر شهید، و شهید مصطفای آرام و نجیب.

زنگ در را که زدیم، مادر شهید به استقبالمان آمد.  مهربانی‌اش پیش از سلام در چشم‌هایش پیدا بود. در حیاط باز شد؛ فضایی ساده و با صفا، همان‌طور که خانه‌های شهدا همیشه ساده‌اند و همیشه با صفا. باغچه‌ی کوچکش پر از گل بود؛ گل‌هایی که انگار می‌دانستند صاحب این خانه دیگر زمینی نیست  اما خانه از عطر حضورش هنوز معطر است.

بعد از دیده‌بوسی و احوال‌پرسی، وارد اتاق شدیم. طاقچه‌ی خانه یک جهان خاطره بود؛ قاب‌قاب عکس، به ردیف نشسته: شهید سلیمانی، رهبر شهید، و چند عکس از مصطفای جوان. نگاهش در هر عکس یک جور بود؛ انگار لبخندش از قاب بیرون می‌آمد و آرام روی شانه‌ی آدم می‌نشست.

مادر نشست و ما هم روبه‌رویش. هنوز چیزی نگفته بود که چشمانش نمناک شد. گفت از دلتنگی. از پسری که خوش‌قلبی‌اش زبانزد بود. از علاقه‌ی عجیبی که به شهادت داشت؛ علاقه‌ای که از سر هیجان نبود، از سر شناخت بود، از سر عهدی که در دلش بسته بود.

 

و بعد با صدایی لرزان روایتش کرد:

“یه شب… شاید دو سه هفته مونده بود به شهادتش… ساعت دو و نیم نیمه‌شب زنگ زد. گفتم مصطفی جان این وقت شب؟ گفت مادر، بیداری ؟ گفتم آره مادرجان. گفت مادر… برام دعا کن شهید بشم…”

مادر گفت که زبانش بند آمده بود. دلش نمی‌آمد چنین دعایی کند. مقاومت کرده بود. اما مصطفی آن‌طرف خط… گریه می‌کرد. التماس می‌کرد. می‌گفت: “مادر… دعام کن…” و مادر فقط سکوت کرده بود، سکوتی که حالا بعد از رفتن پسر، تمام دیوارهای خانه آن را به ‌خاطر داشتند.

باز هم برایمان گفت: از علاقه‌ی بی‌حد مصطفی به آقا، از مهربانی‌اش. از اینکه هرجا می‌نشست، از خوبی‌ها روایت می‌کرد. گفت با اینکه  مدافع حرم بود و سوریه رفته بود، اما شهادتش را خدا کنار حضرت آقا  برایش مقدر کرد، در جایی که دلش آرام می‌گرفت.

گفت این نزدیکی و عشق، بی‌سبب نبود؛ خودش می‌گفت اگر قرار باشد جانم را بدهم، دوست دارم در همان حوالی نفس آخر را بکشم… خدا هم همان را برایش نوشت.

خواستیم با قاب عکس مصطفی عکس یادگاری بگیریم. مادر قاب را آورد اما تا چشمش به تصویر افتاد، قطره‌های اشک یکی‌یکی روی صورتش لغزید. قاب را در آغوش فشرد و گفت:

“شاید خدا این‌جوری مقدر کرده بود… که مصطفی بره و دست ما رو هم بگیره… جلوتر از ما رفت، شاید راه رو باز کنه تا ما هم بریم …”

همان‌جا، میان آن اتاق ساده، یاد جبهه افتادم. یاد بچه‌هایی که می‌رفتند تا معبر را باز کنند؛ می‌دانستند ممکن است خودشان برنگردند، اما اگر راه باز می‌شد، دیگران می‌توانستند از آن عبور کنند.

دیدار امروزمان  فقط یک دیدار نبود؛ زیارت بود. زیارتِ مادری که قامتش  از درد خم نشده بود، بلکه از ایمان استوار شده بود. خانه‌ای که دیوارهایش به جای آه، ذکر داشت. و تصویری که تا مدت‌ها در ذهنمان ماند: مادری که قاب عکس پسرش را مثل گنج در آغوش می‌فشرد، و گلی که در باغچه‌ی کوچک حیاط، در وزش باد، آرام تکان می‌خورد؛ گویی سلام شهیدی را می‌رسانَد که دیگر در زمین نبود، اما در دل‌ها همیشه هست.

 

پایان/